رویای گــلشـن

مثل همیشه لطف خدا شامل حال ما شد ! ( اولین های امروز گلشید )

سلام ... سلام ... سلاممم گلشید نازنینم ، دختر مقاوم و پر قدرت ما ، خیلیییی خوشحالممم که تا حالا مقاومت کردی و داری به سمت بهبودی پیش میری دوستان نازنینم ، از همه تون کمال قدردانی رو دارم که توی این روزا و لحظات سخت و دلگیر و وحشتناک ، با دعاهای خیرتون ما رو همراهی کردین و بهمون تسلی میدادین خبرهای خووبی دارم که یکی یکی اینجا بازگو میکنم اول از همه اینکه امروز صبح حدود ساعت 9 بود که گلشن باهام تماس گرفت و با صدای لرزان و گریه آلوود و خنده که اون لحظه واقعا نمیدونستم توی چه شرایطی هست و چه اتفاقی افتاده ، بهم گفت که شبنمممم شبنمممم گلشید داره بدون اکسیژن و بدون هیچگونه کمکی ، داره خودش نفس میکشه !!! وااای خدااا باورم ...
10 خرداد 1393

اولین باری که مامانیت بغلت کرد

گلشید قشنگم سلام امروز مامانیت و بابات و عمه مژگانت دنبال کارهای اعزامت به تهران بودن سرکار بودم که مامانیت تماس گرفت باهام و گفت شبنمممم برای اولین بااار بچه ام رو بغل کردممم !!! چه حس قشنگی بهش دست داده بود گفتم چطور شد که برام تعریف کرد گفت توی بخش بودم که میخواستن ملافه ی تخت گلشید رو عوض کنن ، گفت کارگر بخش بهم گفت شما بچه رو بغل کن تا من ملافه ش رو عوض کنم ! گلشن برام گفت : اولش می ترسیدم بغلش کنم ! مامانیت ترسیده بود که مبادا آنژوکت و سرم ها ازت قطع بشه ! ولی گفت نمیدونی چقدررر نرممم بود ! گفت که خیلییی آروممم به خودم نزدیکش کردم ! گلشید جونم ! مامانیت بغلت کرده بود ، به خودش نزدیکت کرده بود ، بووت...
6 خرداد 1393